سعدى
155
بوستان ( فارسى )
كنند اين و آن خوش دگرباره دل * وى اندر ميان كوربخت و خجل ميان دو كس آتش افروختن * نه عقلست و خود در ميان سوختن چو سعدى كسى ذوق خلوت چشيد * كه او از دو عالم « 1 » زبان در كشيد 3185 بگوى آنچه دانى سخن سودمند * وگر هيچكس را نيايد پسند كه فردا پشيمان برآرد خروش * كه آوخ چرا حق نكردم به گوش ؟ * * * زن خوب فرمانبر پارسا * كند مرد درويش را پادشا برو پنج نوبت بزن بر درت * چو يارى موافق بود در برت همه روز اگر غم خورى غم مدار * چو شب غمگسارت بود در كنار 3190 كرا خانه آباد و همخوابه دوست * خدا را برحمت نظر سوى اوست چو مستور باشد زن و خوبروى « 2 » * بديدار او در بهشتست شوى كسى برگرفت از جهان كام دل * كه يكدل بود با وى آرام دل اگر پارسا باشد و خوشسخن * نگه در نكويى و زشتى مكن زن خوشمنش دلنشانتر « 3 » كه خوب * كه آميزگارى بپوشد عيوب 3195 ببرد از پريچهرهء زشتخوى * زن ديوسيماى خوشطبعگوى چو حلوا خورد سركه ، از دست شوى * نه حلوا خورد سركه اندوده روى دلارام باشد زن نيكخواه * و ليكن « 4 » زن بد خدايا پناه چو طوطى كلاغش بود همنفس * غنيمت شمارد خلاص از قفس سر اندر جهان نه بآوارگى * و گرنه بنه دل ببيچارگى 3200 تهى پاى رفتن به از كفش تنگ * بلاى سفر به كه در خانه جنگ بزندان قاضى گرفتار به * كه در خانه ديدن « 5 » بر ابرو گره سفر عيد باشد بر آن كدخداى * كه بانوى زشتش بود در سراى در خرمى بر سرايى ببند * كه بانگ زن از وى برآيد بلند چو زن راه بازار گيرد بزن * و گرنه تو در خانه بنشين چو زن 3205 اگر زن ندارد سوى مرد گوش * سراويل كحليش در مرد پوش زنى را كه جهلست و ناراستى * بلا بر سر خود نه زن خواستى چو در كيلهء جو امانت شكست * از انبار گندم فرو شوى دست
--> ( 1 ) . از هركه . ( 2 ) . زن خوبروى . ( 3 ) . دلستانتر . ( 4 ) . وليك از . ( 5 ) . بينى .